یک سال گذشته . یک سال پر از داستان و جریان
میگن هر کسی کو دور ماند از اصل خویش ، باز جوید روز گار وصل خویش
پلاس داره بسته میشه و کلی داستان میره زیر آوار . اما تو بمون برام ، وبلاگ دوست داشتنی ای که مدتهاست پیشت نبودم
حداقل ۵ نفر قرار و مدار اومدن به کوه رو گذاشتن اما یکی یکی انصراف دادن . اغلب هم یا قرتی بازی های شب عید برا تاتو و ناخون بود یا جشن خیریه و ... نتیجه اینکه بعد از مدتها اراده اهنینم به تنبلی غلبه کرد 👍 بخش خوبش اینکه بر خلاف دو هفته قبل که اپلیکیشن اسنپ رو گوشیم به مشکل خورده بود و دچار دستپاچگی شده بودم تونستم خوب تصمیم بگیرم و فهمیدم باید چیکار کنم . بخش بهتر بعدیش تو مسیر به چیزایی که قرار بود فکر کنم و نتیجه بگیرم فکر کردم . تنهایی واقعا لازم بود ، خیلی...
یه ریلکسی خیلی خوب و دلنشین ، یه رهایی فکر و خیال و در نهایت انرژی خوبی که بخشی از مسیر برگشت رو هم پیاده اومدم
و مسیر جدیدی رو کشف کردم 👍
یه خصلت باحال تو افرادی که عینک میزنن دیدم اینکه وقتی افتاب تو چشمشون می افته ناخوداگاه عینک رو میدن بالا و یه کم چشاشون تنگ تر میشه و یه لبخند ! امروز جزء مرور هام بود تا اینکه مجدد تکرار شد ! منتها خنده اش شبیه قهقهه ی بیصدا بود و هیاتی که انگار آدم ندیده بودن. از آدمایی که زل میزنن خوشم نمیاد
اونروز خیلی به این قضیه ترمیم فکر کردم گفت باید ترمیم بشی ، گفت بهت اضطراب میده